چكيده بين سنتهايالهي و مهدويت در ابعاد اعتقادي، اخلاقي، تربيتي و سياسي ـ اجتماعي پيوند معناداري وجود دارد. اين پيوند، بدين صورت تبيين ميشود كه با توجه به اينكه خداوند متعال، سنتهاي خود را به گونهاي ترسيم كرده است كه عوامل و شرايط گوناگون در تحقق يا تعجيل و تأخير اين سنتها مدخليت دارد، در اين راستا نقش انسان در تحقق يا تعجيل و تأخير اين سنتها بسيار چشمگير است؛ بنابراين، ايجاد زمينهها و شرايط تحقق سنتهاي الهي ـ به ويژه سنتهاي مهم و اساسي تفكر مهدويت؛ سنت پيروزي حق بر باطل، سنت حاكميت صالحان، غلبه اسلام بر ساير اديان و سنت جانشيني مستضعفان ـ بر عهده انسانهاي متعهد و منتظران است. در اين تحقيق، بر اساس هر يك از سنتهاي الهي با بهرهگيري از آيات و روايات برخي از وظايف منتظران از جمله پذيرش ولايت و سرپرستي امامان عليهم السلام، تأثيرپذيري از سخنان نوراني و سير عملي آن بزرگواران بيان خواهد شد. كليد واژه ها: سنت الهي، مهدويت، منتظران، سرنوشت ملتها، ولايت اهل بيت عليهم السلام. پيش در آمد خداوند متعال، سرنوشت جمعيتها و ملتها را مبتني بر سنتها و قوانين ثابت و تغيير ناپذير خويش بنا نهاده است. اين قوانين، چنان است كه هر ملتي سرنوشت خويش را به دست اراده خويش رقم ميزند؛ از اينرو در شماري از آيات قرآن كريم، سخن از سنتهاي الهي از قبيل سنت انقراض ظلم و ستم، سنت پيروزي حق بر باطل، سنت حاكميت صالحان، سنت غلبه اسلام بر ساير اديان و سنت جانشيني مستضعفان، به ميان آمده است؛ ولي اين سنتها زماني تحقق مييابد كه ملتها و امتها در پي تغيير وضعيت سرنوشت خويش باشند. بدين لحاظ ميان سنتها و قوانين الهي در تغيير سرنوشت و بشارت ظهور منجي و تحقق حكومت جهاني حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه الشريف پيوندي عميق وجود دارد. اين مقاله، در صدد پاسخگويي به اين مسأله است كه ميان سنتهاي الهي و مهدويت و وظايف منتظران، چه ارتباطي وجود دارد؟ همچنين در اين نوشتار، سنتهاي الهي مرتبط با حقگرايان مطرح ميشود. مفهوم شناسي 1. سنت سنت، به معناي راه يا روش است و معمولاً به يك اسم اضافه ميشود كه در اين صورت، به معناي روش آن مسمّي است؛ همانطور كه راغب در مفردات ميگويد: سُنَّةُ النّبيّ: طريقته التي كان يتحرّاها، و سُنَّةُ اللّه تعالي: قد تقال لطريقة حكمته و طريقة طاعته، نحو: (سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا) (فتح، 23). (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا) (سوره فاطر، 43)؛ سنت پيامبر، همان روشهاي ايشان است كه به آنها پايبند است وسنت خداوند، روش حكمت و روش طاعت ايشان است (راغب، 1412ق: ص429). در كتاب قاموس قرآن علاوه بر مطالب بالا از قول مرحوم طبرسي نقل ميكند: سنّت و طريقه و سيره، نظير هم هستند (قرشي، 1371ش: ج3، ص342). پس سنت الهي روش و طريقه و قانوني است كه به فرمان خداوند بر عالم حكمفرما ميباشد.(1) ابن منظور در لسان العرب سنت الهي را چنين تعريف ميكند: سنة الله أحكامه و أمره و نهيه؛ سنت الهي شامل احكام و امر و نهي الهي ميباشد (ابن منظور، 1414ق: ج13، ص225). لذا به روشها و قوانيني كه در افعال الهي وجود دارد و خداوند متعال بر اساس آن، امور عالم و آدم را تدبير ميكند، سنتهاي الهي ميگويند (ر.ك: مصباح يزدي، 1379: ص425). 2. مهدويت مهدويت، مصدر جعلي مهدي، به معناي مهدي بودن است و در اصطلاح، اعتقاد به ظهور مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را گويند كه از جمله معتقدات اصولي مذهب شيعه دوازده امامي است و همان پديد آمدن حكومت عدل جهاني است (تونهاي، 1383ش: ص711). مهدويت از ديدگاه اسلام، به معناي اعتقاد به وجود امام زمان و آخرين حجت و ذخيره الهي است كه با ظهور و انقلاب جهاني خود، راه پيامبران الهي و خاتم آنان، حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را در سراسر گيتي گسترش خواهد داد و قوانين اسلام را به عنوان كاملترين برنامه سعادت بخش، در همه دنيا اجرا خواهد كرد. او ضمن غلبه بر اوضاع فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي دنيا، اوضاع جهان را طبق خواست خداوند و بر اساس نياز واقعي همه مردم دنيا، مرتب و منظم خواهد ساخت و عدالت را در سراسر جهان گسترش ميدهد و ظلم و ستم را ريشه کن ميسازد. شيعه معتقد است مهدي موعود، امام دوازدهم و سلالة پاك پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ميباشد. در اين رابطه، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت علي عليه السلام فرمود: امامان پس از من، دوازده نفر هستند.اي علي! نخستين آنها تو هستي و آخرينشان قائم عجل الله تعالي فرجه الشريف است. او كسي است كه خداوند به دست او مشرق و مغرب زمين را فتح ميكند (صدوق، 1395ق: ج1، ص282). سنتهاي حق گرايان و وظايف منتظران حيات حق مداران و راستي طلبان، همواره قرين الطاف پنهان و آشكار الهي وسنتهايي است که در زندگي آنان جاري بوده و زمينه بهرهمندي هر چه بيشتر از نعمتهاي پروردگار و واصل شدن به طريق هدايت و سعادت را فراهم ميكند. منتظران دولت و حاکميت مهدوي لازم است با توجه به اين سنن، وظايف خود را شناخته و در راه زمينهسازي ظهور، سهم و بهرهاي داشته باشند. برخي از اين سنن و وظايف به بيان زير است: 1. سنت ولايت خداوند بر بندگان صالح آنچه در اين سنت به دنبال آن هستيم، اين است كه خدا و رسول و امامان عليهم السلام بر مؤمنان ولايت دارند؛ از اين رو بايد اين ولايت و ابعاد آن را شناخت و از آن پيروي كرد. دربارة ولايت خداوند بر بندگان بايد دانست که اين ولايت، دو گونه است: الف. ولايت به خالقيت و رازقيت که دربارة مؤمن و کافر يکسان است. ب. ولايت ناشي از اطاعت و بندگي برابر خدا که به معناي سرپرستي به هدايت تشريعي و تکويني و فراهم كردن اسباب خير و توفيق به انجام خير و اجتناب از شرور است. اين هدايت، ولايتي است كه ويژه مؤمنان ميباشد. بنابر توضيحاتي که داده شد و نيز با استفاده از آيه مبارک (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُماتِ) (بقره، 257) مقصود ما از ولايت خداوند بر بندگان صالح، روشن ميشود. بدين ترتيب که مقصود ما، ولايت به معناي دوم (به معناي سرپرستي) است که توضيح داده شد؛ بنابراين مؤمنان با پذيرش خداوند به عنوان ولي و سرپرست خويش، تحت ولايت خداوند باقي ميمانند و کفار با سرپرست قرار دادن طاغوت، از تحت ولايت الله (ولايت به معناي دوم) خارج ميشوند. ملاصدرا ذيل اين آيه مينويسد: خدا ولي مؤمنان است؛ به اين معنا که نصير و ياور در امور دنيوي و اخروي آنان است. چون خداوند از مؤمن و کافر سخن گفت، خواست متولي امر هريک از اين دو گروه را روشن کند و برانگيزاننده خواستههاي آنان و مطلوبها و حرکتهاي آنان را نيز روشن سازد؛ پس فرمود: «همانا خداوند، سرپرست کساني است که ايمان آوردهاند»؛ يعني ياور و کمک کار آنان است در هر آنچه به آن نياز دارند و مصلحت امور دين و دنيا و آخرتشان در آن است. آنان را وادار و تشويق ميکند به رسيدن به تمام مقصودشان به بالاترين مقاماتشان ميرساند. (2)پس از تبيين بحث ولايت خداوند، با استناد به آية (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا) در صدد تبيين ولايت رسول خدا و امامان معصوم عليهم السلام هستيم. به همين منظور به بررسي آيه شريف (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (مائده، 55) از ديدگاه مفسران ميپردازيم. مرحوم علامه طباطبايي در رابطه با اين آيه ميفرمايد: پس آنچه از معاني ولايت در موارد استعمالش به دست ميآيد اين است که ولايت، عبارت است از يک گونه قربي که باعث و مجوز نوع خاصي از تصرف و مالکيت تدبير ميشود. در آيه شريف مورد بحث، سياقي که از آن استفاده ميشود، ولايت خدا و رسول و مؤمنان به يک معنا است. كه به يک نسبت ولايت را به همه نسبت داده است (طباطبايي، 1362: ج11، ص22).. مؤيد اين مطلب، اين جمله از آيه بعدي است که (فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) (مائده، 56) براي اينکه اين جمله دلالت يا دست کم اشعار دارد بر اينکه رسول خدا و مؤمنان از جهت اينکه تحت ولايت خداوند هستند؛ پس سنخ ولايت هر دو، يکي و از سنخ ولايت پروردگار است و خداوند متعال براي خود، دو سنخ ولايت نشان داده است؛ يکي ولايت تشريعي و ديگري ولايت تکويني. همچنين علامه طباطبايي در آيه مذکور مصداق «الذين آمنوا» را اميرالمؤمنين ميداند که به عقيده شيعه ساير معصومين از فرزندان امام علي عليه السلام هستند. در اصول کافي نيز ذيل آيه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا) از امام صادق عليه السلام چنين نقل فرموده: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» يعني خداوند و رسولش، به امور و اموال شما از خودتان سزاوارترند و «الَّذينَ آمَنُوا» يعني علي و فرزندان امامش، تا روز قيامت. علامه طباطبايي در آيه مذکور، ولايت خدا و رسول و مؤمنان را يکي دانسته و مصداق «وَ الَّذينَ آمَنُوا» را اميرالمؤمنين عليه السلام ميداند. همچنين روايتي که از امام صادق عليه السلام ذيل آيه مذکور نقل شده است، خدا و رسول و امام علي و فرزندانش را بر ولايت مؤمنان سزاوارتر ميداند، تا خود مؤمنان. آنچه پس از تبيين اين سنت الهي به دست ميآيد، اين است که خدا و رسول و امامان عليهم السلام بر مؤمنان ولايت دارند؛ بنابراين بايد ابعاد اين ولايت را شناخت و از آنها پيروي کرد. در پرتو اين شناخت و پيروي، وظايف منتظران بر اساس اين سنت به دست ميآيد. يكي از وظايف منتظران، معرفت امامان عليهم السلام و پذيرش ولايت آنان، به ويژه امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. منتظر بايد با تأثيرگيري معنوي از سخنان نوراني و سيره عملي امامان عليهم السلام با آن انوار الهي اتصال روحي برقرار كند؛ زيرا شرط ولايتي كه موجب غلبه و پيروزي است، حضور نيست؛ بلكه شرطش وجود است. علامت ولايتپذيري، گوش سپردن به رهنمودهاي دويست و پنجاه ساله همة امامان عليهم السلام است كه نور واحدند. شيفتگي به ولي و كلمات او در تحول دروني شيعه بسيار مؤثر است و مفهوم گسترده پذيرش ولايت، شامل آن نيز ميشود؛ بنابراين منتظران علاوه بر اطاعت محض، بايد با تربيت خود و انجام وظايف فردي، سياسي و اجتماعي و زمينهسازي براي ظهور حضرت، موجبات خشنودي آن وجود مبارك را فراهم كنند. به عبارت ديگر، منتظر واقعي بايد به گونهاي عمل كند که در تمام حرکات وسکناتش، ولايت پذيري و اطاعت از مولا مشاهده شود، کسي که در گفتار، خود را منتظر حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف ميداند؛ ولي در عمل، به گونهاي است که آثاري از تبعيت و اتصال معنوي در او ديده نميشود، «منتظر حقيقي» شمرده نميشود. 2. سنت اعطاي مسؤوليت خداوند متعال كه به همه امور آفريدگان آگاه است، از ميان تمام موجودات، انسان را براي خلافت برگزيد و تصميم خود را با فرشتگان در ميان گذاشت. اکنون گفتوگوي خداوند با فرشتگان را به طور مشروح بررسي ميكنيم. پروردگارمتعال در قرآن کريم، خلافت انسان بر زمين را متذکر شده، ميفرمايد: (وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون) (بقره، 30)؛ (به خاطر بياور) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من روي زمين، جانشيني )= نمايندهاي( قرار خواهم داد». فرشتگان گفتند: «پروردگارا! آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟! در حالي كه ما تسبيح و حمد تو را به جا ميآوريم و تو را تقديس ميكنيم». خداوند در رد سخن آنان فرمود: (قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون ٭ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين) (بقره، 31). علامه طباطبائي در تفسير شريف الميزان مينويسد: سياق كلام به دو نكته اشاره دارد: اول اينكه منظور از خلافت نامبرده، جانشيني خدا در زمين بوده، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلي زمين شود، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، هم چنان كه بعضي از مفسران اين احتمال را دادهاند؛ براي اينكه جوابي كه خداي سبحان به ملائكه داده، اين است كه اسماء را به آدم تعليم داده و سپس فرموده: حال، ملائكه را از اين اسماء خبر بده و اين پاسخ، با احتمال نامبرده هيچ تناسبي ندارد. بنابراين، ديگر خلافت نامبرده به شخص آدم عليه السلام اختصاصي ندارد؛ بلكه فرزندان او نيز در اين مقام با او مشتركند. آن وقت، معناي تعليم اسماء اين ميشود كه خداي تعالي اين علم را در انسانها به وديعه سپرده است؛ به طوري كه آثار آن وديعه، به تدريج و به طور دائم، از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت به طريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن وديعه را از قوه به فعل در آورد. دليل و مؤيد اين عموميت خلافت، آية (إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ)؛ هنگامي كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و آية (ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ) (يونس، 14)؛ سپس شما را جانشينان آنها در روي زمين (پس از ايشان) قرار داديم و آية: (وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ) (نمل، 62)؛ و شما را خلفاي زمين قرار ميدهد، ميباشد. نكته دوم اين است كه خداي سبحان، در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه، مسأله فساد و خونريزي در زمين را، از خليفه زميني نفي نكرد و نفرمود كه نه، خليفهاي كه من در زمين ميگذارم، خونريزي نخواهد كرد و فساد نخواهد انگيخت و نيز ادعاي ملائكه را (مبني بر اينكه ما تسبيح و تقديس تو ميكنيم) انكار نكرد؛ بلكه آنان را بر ادعاي خود تقرير و تصديق كرد. در عوض، مطلب ديگري عنوان كرد و آن، اين بود كه در اين ميان، مصلحتي هست كه ملائكه قادر بر ايفاي آن نيستند و نميتوانند آن را تحمل كنند؛ ولي اين خليفه زميني، قادر بر تحمل و ايفاي آن است. آري؛ انسان از خداي سبحان كمالاتي را نمايش ميدهد، و اسراري را تحمل ميكند كه در حد طاقت فرشتگان نيست. اين مصلحت، بسيار ارزنده و بزرگ است، به طوري كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران ميكند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: «من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد»، و در نوبت دوم، به جاي آن جواب، اينطور جواب ميدهد: كه «آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر ميدانم؟» و مراد از غيب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلاً اطلاعي نداشتند از اينكه در اين ميان اسمايي هست، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه اين را نميدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم به آنها بياطلاع بودهاند، و گر نه جا نداشت خداي تعالي از ايشان از اسماء بپرسد، و اين خود روشن است، كه سؤال نامبرده به خاطر اين بوده كه ملائكه از وجود اسماء بيخبر بودهاند. در غير اين صورت، حق مقام، اين بود كه به آدم بفرمايد: «ملائكه را از اسماء آنان خبر بده»، تا متوجه شوند كه آدم علم به آنها را دارد، نه اينكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چيست؟ پس اين سياق به ما ميفهماند كه فرشتگان ادعاي شايستگي براي مقام خلافت كرده، و اذعان كردند به اينكه آدم اين شايستگي را ندارد و چون لازمه مقام خلافت آن است كه خليفه اسماء را بداند، خداي تعالي از فرشتگان از اسماء پرسيد و آنها اظهار بياطلاعي كردند و چون از آدم پرسيد، وي جواب داد. به اين وسيله، لياقت آدم براي دارا بودن اين مقام، و عدم لياقت فرشتگان ثابت شد. آنچه آدم فرا گرفت، حقيقت علم به اسما بود (طباطبايي، همان: ج1، ص178). آيت الله جوادي آملي ميفرمايند: مقصود از خليفه، شخص حقيقي آدم نيست؛ بلكه مراد، شخصيت حقوقي آدم و مقام انسانيت او است؛ يعني «خليفةالله» مطلق انسانها يا دست كم نوع انسانهاي كامل هستند و مقصود از «مستخلف عنه»، خداوند سبحان است. سپس در ادامه ميفرمايد: كسانيكه در حد استعداد انسانيت هستند، تنها از استعداد خلافت بهرهمندند وكساني كه در كمالهاي انساني و الهي، ضعيف و متوسطند، چون علم به اسماي الهي در آنان ضعيف يا متوسط است، ظهور خلافت الهي نيز در آنان ضعيف يا متوسط است؛ اما انسانهاي كامل كه از مرتبه برين اسماي الهي بهرهمندند، از برترين مرتبه خلافت الهي نيز برخوردارند؛ پس حد نصاب در خليفة الله شدن، انسان كامل است و هر كسي به اين حد نصاب رسيده باشد، خليفة الله است و اين مقام، اختصاصي به اكمل انسانها، خاتم انبياء ندارد. به بيان ديگر، تفاوت موجود در انسانهاي كامل، تأثيري در امر خلافت الهي ندارد و باز به بيان ديگر، خلافت الهي، از سنخ كمال وجودي و مقول به تشكيك (= داراي شدت و ضعف) است و مراحل عالي آن، در انسانهاي كامل، نظير حضرت آدم و انبياء و اولياي ديگر يافت ميشود و مراحل ما دون آن، در انسانهاي وارسته و متدين متعهد ظهور ميكند (جوادي آملي، 1380: ج3، ص41). پس خلافت الهي مخصوص انسان معيني نيست و همه انسانها خليفه هستند؛ اما هر چه مراتب كمال آنها بيشتر باشد، از مراحل عالي خلافت بيشتر بهرهمند ميشوند. باتوجه به ديدگاه مفسران نامبرده، چنين برداشت ميشود که خداوند، خلافت را به همه انسانها داد؛ اما انسانهاي کامل، از مرتبه برتر خلافت الهي بهرهمندند. بنابراين نتيجهاي که براي سنت اعطاي مسؤوليت از آيه و نظرات مفسران نامبرده به دست ميآيد، اين است که دانسته شود وظيفه انسان برابر انسانهاي کامل که خليفه خداوند هستند، چيست؟منتظران بايد انسانهاي کامل را که مظهرتام و اتم صفات الهي هستند به عنوان الگوي هدايت برگزينند و در راستاي اتصاف به آن ويژگيها بكوشند؛ چرا که تأسي به يک الگوي کامل و جامع، نقش مهم و غير قابل انکاري در عملکرد انسان داشته و زمينه پيشرفت و رشد همه جانبه را فراهم ميكند. 3. سنت پيروزي حق بر باطل يکي از سنتهاي الهي، سنت پيروزي حق بر باطل است. قبل از ورود به اين بحث، ابتدا معناي لغوي حق و باطل را بررسي ميكنيم. راغب درباره معناي «حق» ميگويد: «اصل حق مطابقت و يکساني و هماهنگي و درستي است». وي دربارة باطل نيز چنين ميگويد: «باطل، نقيض و مقابل حق است؛ يعني چيزي که هنگام بحث و تحقيق، حقيقت و ثباتي ندارد». علامه طباطبايي دربارة حق و باطل چنين ميگويد: حق، در مقابل باطل است و اين دو مفهوم، متقابلند. حق، به معناي ثابت العين و باطل به معناي چيزي است که عين ثابتي نداشته باشد؛ ولي خود را به شکل حق جلوه دهد، تا مردم آن را حق بپندارند؛ ليکن وقتي برابر حق قرار بگيرد، آن وقت است که مردم، همه ميفهمند باطل بوده و از بين ميرود؛ مانند آبي که خود يکي از حقايق است و سرابي كه حقيقتاً آب نيست؛ ولي خود را به شکل آب نشان ميدهد و بيننده، آن را آب ميپندارد؛ ولي وقتي تشنه نزديکش ميشود، آبي نميبيند. الطاف خداوند شامل حال همه انسانها است؛ اما عدهاي با ميل خويش از حق خارج شده و به باطل ميگروند و به اين وسيله، نابودي خويش را رقم ميزنند؛ چرا که اراده و مشيت خداوند همواره بر پيروزي حق بر باطل بوده است. آيه 32 سوره يونس به اين نکته اشاره دارد که هر راهي جز طريق حق، باطل وگمراهي است: (فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّي تُصْرَفُون)؛ آن است خداوند، پروردگار حقّ شما (با اين حال)، بعد از حق، چه چيزي جز گمراهي وجود دارد؟! پس چرا (از پرستش او) روي گردان ميشويد؟ در دو آيه قبل، نمونههايي از آثار عظمت و تدبير خداوند در آسمان و زمين بيان شد و وجدان و عقل مخالفان را به داوري طلبيد و آنها نيز بدان اعتراف كردند؛ پس از آن، اين آيه با لحن قاطع ميفرمايد: «اين است الله؛ پروردگار بر حق شما و بعد از حقيقت، جز گمراهي نيست؛ پس چگونه )از حق( رويگردان ميشويد؟» بتها و ساير موجوداتي كه در عبوديت شريك خداوند قرار دادهايد و برابر آنها سجده و تعظيم ميكنيد، چگونه ميتوانند شايسته عبوديت باشند؛ در حالي كه علاوه بر آنكه نميتوانند در آفرينش و تدبير جهان شركت كنند؛ خودشان نيز سر تا پا نياز و احتياجند؟ سپس نتيجهگيري ميكند: اكنون كه حق را به روشني شناختيد، آيا بعد از حق، چيزي جز گمراهي وجود دارد؟ با اين توضيح، چگونه از عبادت و پرستش خدا روي ميگردانيد؛ در حالي كه ميدانيد معبود حقي جز او نيست. اين آيه، در حقيقت يك راه منطقي روشن را براي شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد ميكند و آن، اين است كه نخست بايد از طريق وجدان و عقل براي شناخت حق گام برداشت، سپس هر چه غير آن و مخالف آن است، باطل و گمراهي است و بايد كنار گذاشته شود. پيروزي حق بر باطل در آيات متعددي مطرح شده است؛ از جمله: آية 16 نساء(3)، آية 8 انفال(4)، آية 34 توبه(5)، آية 17 رعد(6)، آية 81 اسراء(7)، آية 56 كهف(8) و آية 49 سبأ(9) و آيات بسيار ديگر. آيه شريف زير نيز با صراحت تمام، برغلبه حق و محو باطل دلالت دارد: (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُون)؛ بلكه ما حق را بر سر باطل ميكوبيم، تا آن را نابود كند و اين گونه، باطل محو و نابود ميشود. واي بر شما از آنچه (درباره خدا و هدف آفرينش) توصيف ميكنيد! (انبياء، 18). كلمه «نَقْذِفُ» درآيه به معناي پرتاب كردن از راه دور است كه شتاب و قوت بيشتري دارد و بيانگر قدرت پيروزي حق بر باطل است. جمله «فَيَدْمَغُهُ» به معناي شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نقطه بدن انسان به شمار ميآيد. اين جمله، تعبير رسايي براي چيرگي لشكر حق، به گونهاي چشمگير و قاطع است (مكارم شيرازي، 1362: ج13، ص371). از مجموع آيه چنين برميآيد كه حق، با ظهور مولايمان مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف با شدت هر چه تمامتر بر سر باطل كوبيده ميشود و آن را نابود و ريشه كن ميكند. با توجه به اين که حصول پيروزي و غلبه حق بر باطل، با محو کامل فتنه گران و حق ستيزان همراه است و با توجه به اينكه ظهور امام مهدي حلقهاي از حلقههاي مبارزه اهل حق و باطل است، سهيم بودن يك فرد در اين سعادت، موقوف به اين است كه آن فرد عملا در گروه اهل حق باشد؛ بنابراين منتظران وظيفه دارند با صبر و استقامت در راه اعتلاي جبهه حق بكوشند و با اميد به وعده حتمي الهي، مبني بر پيروزي حق بر باطل، در راه کفرستيزي و مبارزه با دشمنان حقيقت، گام بردارند
چكيده
بين سنتهايالهي و مهدويت در ابعاد اعتقادي، اخلاقي، تربيتي و سياسي ـ اجتماعي پيوند معناداري وجود دارد. اين پيوند، بدين صورت تبيين ميشود كه با توجه به اينكه خداوند متعال، سنتهاي خود را به گونهاي ترسيم كرده است كه عوامل و شرايط گوناگون در تحقق يا تعجيل و تأخير اين سنتها مدخليت دارد، در اين راستا نقش انسان در تحقق يا تعجيل و تأخير اين سنتها بسيار چشمگير است؛ بنابراين، ايجاد زمينهها و شرايط تحقق سنتهاي الهي ـ به ويژه سنتهاي مهم و اساسي تفكر مهدويت؛ سنت پيروزي حق بر باطل، سنت حاكميت صالحان، غلبه اسلام بر ساير اديان و سنت جانشيني مستضعفان ـ بر عهده انسانهاي متعهد و منتظران است. در اين تحقيق، بر اساس هر يك از سنتهاي الهي با بهرهگيري از آيات و روايات برخي از وظايف منتظران از جمله پذيرش ولايت و سرپرستي امامان عليهم السلام، تأثيرپذيري از سخنان نوراني و سير عملي آن بزرگواران بيان خواهد شد. كليد واژه ها: سنت الهي، مهدويت، منتظران، سرنوشت ملتها، ولايت اهل بيت عليهم السلام. پيش در آمد خداوند متعال، سرنوشت جمعيتها و ملتها را مبتني بر سنتها و قوانين ثابت و تغيير ناپذير خويش بنا نهاده است. اين قوانين، چنان است كه هر ملتي سرنوشت خويش را به دست اراده خويش رقم ميزند؛ از اينرو در شماري از آيات قرآن كريم، سخن از سنتهاي الهي از قبيل سنت انقراض ظلم و ستم، سنت پيروزي حق بر باطل، سنت حاكميت صالحان، سنت غلبه اسلام بر ساير اديان و سنت جانشيني مستضعفان، به ميان آمده است؛ ولي اين سنتها زماني تحقق مييابد كه ملتها و امتها در پي تغيير وضعيت سرنوشت خويش باشند. بدين لحاظ ميان سنتها و قوانين الهي در تغيير سرنوشت و بشارت ظهور منجي و تحقق حكومت جهاني حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه الشريف پيوندي عميق وجود دارد. اين مقاله، در صدد پاسخگويي به اين مسأله است كه ميان سنتهاي الهي و مهدويت و وظايف منتظران، چه ارتباطي وجود دارد؟ همچنين در اين نوشتار، سنتهاي الهي مرتبط با حقگرايان مطرح ميشود. مفهوم شناسي
1. سنت
سنت، به معناي راه يا روش است و معمولاً به يك اسم اضافه ميشود كه در اين صورت، به معناي روش آن مسمّي است؛ همانطور كه راغب در مفردات ميگويد: سُنَّةُ النّبيّ: طريقته التي كان يتحرّاها، و سُنَّةُ اللّه تعالي: قد تقال لطريقة حكمته و طريقة طاعته، نحو: (سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا) (فتح، 23). (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا) (سوره فاطر، 43)؛ سنت پيامبر، همان روشهاي ايشان است كه به آنها پايبند است وسنت خداوند، روش حكمت و روش طاعت ايشان است (راغب، 1412ق: ص429). در كتاب قاموس قرآن علاوه بر مطالب بالا از قول مرحوم طبرسي نقل ميكند: سنّت و طريقه و سيره، نظير هم هستند (قرشي، 1371ش: ج3، ص342). پس سنت الهي روش و طريقه و قانوني است كه به فرمان خداوند بر عالم حكمفرما ميباشد.(1) ابن منظور در لسان العرب سنت الهي را چنين تعريف ميكند: سنة الله أحكامه و أمره و نهيه؛ سنت الهي شامل احكام و امر و نهي الهي ميباشد (ابن منظور، 1414ق: ج13، ص225). لذا به روشها و قوانيني كه در افعال الهي وجود دارد و خداوند متعال بر اساس آن، امور عالم و آدم را تدبير ميكند، سنتهاي الهي ميگويند (ر.ك: مصباح يزدي، 1379: ص425).
2. مهدويت
مهدويت، مصدر جعلي مهدي، به معناي مهدي بودن است و در اصطلاح، اعتقاد به ظهور مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را گويند كه از جمله معتقدات اصولي مذهب شيعه دوازده امامي است و همان پديد آمدن حكومت عدل جهاني است (تونهاي، 1383ش: ص711). مهدويت از ديدگاه اسلام، به معناي اعتقاد به وجود امام زمان و آخرين حجت و ذخيره الهي است كه با ظهور و انقلاب جهاني خود، راه پيامبران الهي و خاتم آنان، حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را در سراسر گيتي گسترش خواهد داد و قوانين اسلام را به عنوان كاملترين برنامه سعادت بخش، در همه دنيا اجرا خواهد كرد. او ضمن غلبه بر اوضاع فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي دنيا، اوضاع جهان را طبق خواست خداوند و بر اساس نياز واقعي همه مردم دنيا، مرتب و منظم خواهد ساخت و عدالت را در سراسر جهان گسترش ميدهد و ظلم و ستم را ريشه کن ميسازد. شيعه معتقد است مهدي موعود، امام دوازدهم و سلالة پاك پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ميباشد. در اين رابطه، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت علي عليه السلام فرمود: امامان پس از من، دوازده نفر هستند.اي علي! نخستين آنها تو هستي و آخرينشان قائم عجل الله تعالي فرجه الشريف است. او كسي است كه خداوند به دست او مشرق و مغرب زمين را فتح ميكند (صدوق، 1395ق: ج1، ص282). سنتهاي حق گرايان و وظايف منتظران حيات حق مداران و راستي طلبان، همواره قرين الطاف پنهان و آشكار الهي وسنتهايي است که در زندگي آنان جاري بوده و زمينه بهرهمندي هر چه بيشتر از نعمتهاي پروردگار و واصل شدن به طريق هدايت و سعادت را فراهم ميكند. منتظران دولت و حاکميت مهدوي لازم است با توجه به اين سنن، وظايف خود را شناخته و در راه زمينهسازي ظهور، سهم و بهرهاي داشته باشند. برخي از اين سنن و وظايف به بيان زير است: 1. سنت ولايت خداوند بر بندگان صالح آنچه در اين سنت به دنبال آن هستيم، اين است كه خدا و رسول و امامان عليهم السلام بر مؤمنان ولايت دارند؛ از اين رو بايد اين ولايت و ابعاد آن را شناخت و از آن پيروي كرد. دربارة ولايت خداوند بر بندگان بايد دانست که اين ولايت، دو گونه است: الف. ولايت به خالقيت و رازقيت که دربارة مؤمن و کافر يکسان است. ب. ولايت ناشي از اطاعت و بندگي برابر خدا که به معناي سرپرستي به هدايت تشريعي و تکويني و فراهم كردن اسباب خير و توفيق به انجام خير و اجتناب از شرور است. اين هدايت، ولايتي است كه ويژه مؤمنان ميباشد. بنابر توضيحاتي که داده شد و نيز با استفاده از آيه مبارک (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُماتِ) (بقره، 257) مقصود ما از ولايت خداوند بر بندگان صالح، روشن ميشود. بدين ترتيب که مقصود ما، ولايت به معناي دوم (به معناي سرپرستي) است که توضيح داده شد؛ بنابراين مؤمنان با پذيرش خداوند به عنوان ولي و سرپرست خويش، تحت ولايت خداوند باقي ميمانند و کفار با سرپرست قرار دادن طاغوت، از تحت ولايت الله (ولايت به معناي دوم) خارج ميشوند. ملاصدرا ذيل اين آيه مينويسد: خدا ولي مؤمنان است؛ به اين معنا که نصير و ياور در امور دنيوي و اخروي آنان است. چون خداوند از مؤمن و کافر سخن گفت، خواست متولي امر هريک از اين دو گروه را روشن کند و برانگيزاننده خواستههاي آنان و مطلوبها و حرکتهاي آنان را نيز روشن سازد؛ پس فرمود: «همانا خداوند، سرپرست کساني است که ايمان آوردهاند»؛ يعني ياور و کمک کار آنان است در هر آنچه به آن نياز دارند و مصلحت امور دين و دنيا و آخرتشان در آن است. آنان را وادار و تشويق ميکند به رسيدن به تمام مقصودشان به بالاترين مقاماتشان ميرساند. (2)پس از تبيين بحث ولايت خداوند، با استناد به آية (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا) در صدد تبيين ولايت رسول خدا و امامان معصوم عليهم السلام هستيم. به همين منظور به بررسي آيه شريف (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (مائده، 55) از ديدگاه مفسران ميپردازيم. مرحوم علامه طباطبايي در رابطه با اين آيه ميفرمايد: پس آنچه از معاني ولايت در موارد استعمالش به دست ميآيد اين است که ولايت، عبارت است از يک گونه قربي که باعث و مجوز نوع خاصي از تصرف و مالکيت تدبير ميشود. در آيه شريف مورد بحث، سياقي که از آن استفاده ميشود، ولايت خدا و رسول و مؤمنان به يک معنا است. كه به يک نسبت ولايت را به همه نسبت داده است (طباطبايي، 1362: ج11، ص22).. مؤيد اين مطلب، اين جمله از آيه بعدي است که (فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) (مائده، 56) براي اينکه اين جمله دلالت يا دست کم اشعار دارد بر اينکه رسول خدا و مؤمنان از جهت اينکه تحت ولايت خداوند هستند؛ پس سنخ ولايت هر دو، يکي و از سنخ ولايت پروردگار است و خداوند متعال براي خود، دو سنخ ولايت نشان داده است؛ يکي ولايت تشريعي و ديگري ولايت تکويني. همچنين علامه طباطبايي در آيه مذکور مصداق «الذين آمنوا» را اميرالمؤمنين ميداند که به عقيده شيعه ساير معصومين از فرزندان امام علي عليه السلام هستند. در اصول کافي نيز ذيل آيه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا) از امام صادق عليه السلام چنين نقل فرموده: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» يعني خداوند و رسولش، به امور و اموال شما از خودتان سزاوارترند و «الَّذينَ آمَنُوا» يعني علي و فرزندان امامش، تا روز قيامت. علامه طباطبايي در آيه مذکور، ولايت خدا و رسول و مؤمنان را يکي دانسته و مصداق «وَ الَّذينَ آمَنُوا» را اميرالمؤمنين عليه السلام ميداند. همچنين روايتي که از امام صادق عليه السلام ذيل آيه مذکور نقل شده است، خدا و رسول و امام علي و فرزندانش را بر ولايت مؤمنان سزاوارتر ميداند، تا خود مؤمنان. آنچه پس از تبيين اين سنت الهي به دست ميآيد، اين است که خدا و رسول و امامان عليهم السلام بر مؤمنان ولايت دارند؛ بنابراين بايد ابعاد اين ولايت را شناخت و از آنها پيروي کرد. در پرتو اين شناخت و پيروي، وظايف منتظران بر اساس اين سنت به دست ميآيد. يكي از وظايف منتظران، معرفت امامان عليهم السلام و پذيرش ولايت آنان، به ويژه امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است. منتظر بايد با تأثيرگيري معنوي از سخنان نوراني و سيره عملي امامان عليهم السلام با آن انوار الهي اتصال روحي برقرار كند؛ زيرا شرط ولايتي كه موجب غلبه و پيروزي است، حضور نيست؛ بلكه شرطش وجود است. علامت ولايتپذيري، گوش سپردن به رهنمودهاي دويست و پنجاه ساله همة امامان عليهم السلام است كه نور واحدند. شيفتگي به ولي و كلمات او در تحول دروني شيعه بسيار مؤثر است و مفهوم گسترده پذيرش ولايت، شامل آن نيز ميشود؛ بنابراين منتظران علاوه بر اطاعت محض، بايد با تربيت خود و انجام وظايف فردي، سياسي و اجتماعي و زمينهسازي براي ظهور حضرت، موجبات خشنودي آن وجود مبارك را فراهم كنند. به عبارت ديگر، منتظر واقعي بايد به گونهاي عمل كند که در تمام حرکات وسکناتش، ولايت پذيري و اطاعت از مولا مشاهده شود، کسي که در گفتار، خود را منتظر حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف ميداند؛ ولي در عمل، به گونهاي است که آثاري از تبعيت و اتصال معنوي در او ديده نميشود، «منتظر حقيقي» شمرده نميشود.
2. سنت اعطاي مسؤوليت
خداوند متعال كه به همه امور آفريدگان آگاه است، از ميان تمام موجودات، انسان را براي خلافت برگزيد و تصميم خود را با فرشتگان در ميان گذاشت. اکنون گفتوگوي خداوند با فرشتگان را به طور مشروح بررسي ميكنيم. پروردگارمتعال در قرآن کريم، خلافت انسان بر زمين را متذکر شده، ميفرمايد: (وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون) (بقره، 30)؛ (به خاطر بياور) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من روي زمين، جانشيني )= نمايندهاي( قرار خواهم داد». فرشتگان گفتند: «پروردگارا! آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟! در حالي كه ما تسبيح و حمد تو را به جا ميآوريم و تو را تقديس ميكنيم». خداوند در رد سخن آنان فرمود: (قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون ٭ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين) (بقره، 31). علامه طباطبائي در تفسير شريف الميزان مينويسد: سياق كلام به دو نكته اشاره دارد: اول اينكه منظور از خلافت نامبرده، جانشيني خدا در زمين بوده، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلي زمين شود، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، هم چنان كه بعضي از مفسران اين احتمال را دادهاند؛ براي اينكه جوابي كه خداي سبحان به ملائكه داده، اين است كه اسماء را به آدم تعليم داده و سپس فرموده: حال، ملائكه را از اين اسماء خبر بده و اين پاسخ، با احتمال نامبرده هيچ تناسبي ندارد. بنابراين، ديگر خلافت نامبرده به شخص آدم عليه السلام اختصاصي ندارد؛ بلكه فرزندان او نيز در اين مقام با او مشتركند. آن وقت، معناي تعليم اسماء اين ميشود كه خداي تعالي اين علم را در انسانها به وديعه سپرده است؛ به طوري كه آثار آن وديعه، به تدريج و به طور دائم، از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت به طريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن وديعه را از قوه به فعل در آورد. دليل و مؤيد اين عموميت خلافت، آية (إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ)؛ هنگامي كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و آية (ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ) (يونس، 14)؛ سپس شما را جانشينان آنها در روي زمين (پس از ايشان) قرار داديم و آية: (وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ) (نمل، 62)؛ و شما را خلفاي زمين قرار ميدهد، ميباشد. نكته دوم اين است كه خداي سبحان، در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه، مسأله فساد و خونريزي در زمين را، از خليفه زميني نفي نكرد و نفرمود كه نه، خليفهاي كه من در زمين ميگذارم، خونريزي نخواهد كرد و فساد نخواهد انگيخت و نيز ادعاي ملائكه را (مبني بر اينكه ما تسبيح و تقديس تو ميكنيم) انكار نكرد؛ بلكه آنان را بر ادعاي خود تقرير و تصديق كرد. در عوض، مطلب ديگري عنوان كرد و آن، اين بود كه در اين ميان، مصلحتي هست كه ملائكه قادر بر ايفاي آن نيستند و نميتوانند آن را تحمل كنند؛ ولي اين خليفه زميني، قادر بر تحمل و ايفاي آن است. آري؛ انسان از خداي سبحان كمالاتي را نمايش ميدهد، و اسراري را تحمل ميكند كه در حد طاقت فرشتگان نيست. اين مصلحت، بسيار ارزنده و بزرگ است، به طوري كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران ميكند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: «من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد»، و در نوبت دوم، به جاي آن جواب، اينطور جواب ميدهد: كه «آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر ميدانم؟» و مراد از غيب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلاً اطلاعي نداشتند از اينكه در اين ميان اسمايي هست، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه اين را نميدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم به آنها بياطلاع بودهاند، و گر نه جا نداشت خداي تعالي از ايشان از اسماء بپرسد، و اين خود روشن است، كه سؤال نامبرده به خاطر اين بوده كه ملائكه از وجود اسماء بيخبر بودهاند. در غير اين صورت، حق مقام، اين بود كه به آدم بفرمايد: «ملائكه را از اسماء آنان خبر بده»، تا متوجه شوند كه آدم علم به آنها را دارد، نه اينكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چيست؟ پس اين سياق به ما ميفهماند كه فرشتگان ادعاي شايستگي براي مقام خلافت كرده، و اذعان كردند به اينكه آدم اين شايستگي را ندارد و چون لازمه مقام خلافت آن است كه خليفه اسماء را بداند، خداي تعالي از فرشتگان از اسماء پرسيد و آنها اظهار بياطلاعي كردند و چون از آدم پرسيد، وي جواب داد. به اين وسيله، لياقت آدم براي دارا بودن اين مقام، و عدم لياقت فرشتگان ثابت شد. آنچه آدم فرا گرفت، حقيقت علم به اسما بود (طباطبايي، همان: ج1، ص178). آيت الله جوادي آملي ميفرمايند: مقصود از خليفه، شخص حقيقي آدم نيست؛ بلكه مراد، شخصيت حقوقي آدم و مقام انسانيت او است؛ يعني «خليفةالله» مطلق انسانها يا دست كم نوع انسانهاي كامل هستند و مقصود از «مستخلف عنه»، خداوند سبحان است. سپس در ادامه ميفرمايد: كسانيكه در حد استعداد انسانيت هستند، تنها از استعداد خلافت بهرهمندند وكساني كه در كمالهاي انساني و الهي، ضعيف و متوسطند، چون علم به اسماي الهي در آنان ضعيف يا متوسط است، ظهور خلافت الهي نيز در آنان ضعيف يا متوسط است؛ اما انسانهاي كامل كه از مرتبه برين اسماي الهي بهرهمندند، از برترين مرتبه خلافت الهي نيز برخوردارند؛ پس حد نصاب در خليفة الله شدن، انسان كامل است و هر كسي به اين حد نصاب رسيده باشد، خليفة الله است و اين مقام، اختصاصي به اكمل انسانها، خاتم انبياء ندارد. به بيان ديگر، تفاوت موجود در انسانهاي كامل، تأثيري در امر خلافت الهي ندارد و باز به بيان ديگر، خلافت الهي، از سنخ كمال وجودي و مقول به تشكيك (= داراي شدت و ضعف) است و مراحل عالي آن، در انسانهاي كامل، نظير حضرت آدم و انبياء و اولياي ديگر يافت ميشود و مراحل ما دون آن، در انسانهاي وارسته و متدين متعهد ظهور ميكند (جوادي آملي، 1380: ج3، ص41). پس خلافت الهي مخصوص انسان معيني نيست و همه انسانها خليفه هستند؛ اما هر چه مراتب كمال آنها بيشتر باشد، از مراحل عالي خلافت بيشتر بهرهمند ميشوند. باتوجه به ديدگاه مفسران نامبرده، چنين برداشت ميشود که خداوند، خلافت را به همه انسانها داد؛ اما انسانهاي کامل، از مرتبه برتر خلافت الهي بهرهمندند. بنابراين نتيجهاي که براي سنت اعطاي مسؤوليت از آيه و نظرات مفسران نامبرده به دست ميآيد، اين است که دانسته شود وظيفه انسان برابر انسانهاي کامل که خليفه خداوند هستند، چيست؟منتظران بايد انسانهاي کامل را که مظهرتام و اتم صفات الهي هستند به عنوان الگوي هدايت برگزينند و در راستاي اتصاف به آن ويژگيها بكوشند؛ چرا که تأسي به يک الگوي کامل و جامع، نقش مهم و غير قابل انکاري در عملکرد انسان داشته و زمينه پيشرفت و رشد همه جانبه را فراهم ميكند.
3. سنت پيروزي حق بر باطل
يکي از سنتهاي الهي، سنت پيروزي حق بر باطل است. قبل از ورود به اين بحث، ابتدا معناي لغوي حق و باطل را بررسي ميكنيم. راغب درباره معناي «حق» ميگويد: «اصل حق مطابقت و يکساني و هماهنگي و درستي است». وي دربارة باطل نيز چنين ميگويد: «باطل، نقيض و مقابل حق است؛ يعني چيزي که هنگام بحث و تحقيق، حقيقت و ثباتي ندارد». علامه طباطبايي دربارة حق و باطل چنين ميگويد: حق، در مقابل باطل است و اين دو مفهوم، متقابلند. حق، به معناي ثابت العين و باطل به معناي چيزي است که عين ثابتي نداشته باشد؛ ولي خود را به شکل حق جلوه دهد، تا مردم آن را حق بپندارند؛ ليکن وقتي برابر حق قرار بگيرد، آن وقت است که مردم، همه ميفهمند باطل بوده و از بين ميرود؛ مانند آبي که خود يکي از حقايق است و سرابي كه حقيقتاً آب نيست؛ ولي خود را به شکل آب نشان ميدهد و بيننده، آن را آب ميپندارد؛ ولي وقتي تشنه نزديکش ميشود، آبي نميبيند. الطاف خداوند شامل حال همه انسانها است؛ اما عدهاي با ميل خويش از حق خارج شده و به باطل ميگروند و به اين وسيله، نابودي خويش را رقم ميزنند؛ چرا که اراده و مشيت خداوند همواره بر پيروزي حق بر باطل بوده است. آيه 32 سوره يونس به اين نکته اشاره دارد که هر راهي جز طريق حق، باطل وگمراهي است: (فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّي تُصْرَفُون)؛ آن است خداوند، پروردگار حقّ شما (با اين حال)، بعد از حق، چه چيزي جز گمراهي وجود دارد؟! پس چرا (از پرستش او) روي گردان ميشويد؟ در دو آيه قبل، نمونههايي از آثار عظمت و تدبير خداوند در آسمان و زمين بيان شد و وجدان و عقل مخالفان را به داوري طلبيد و آنها نيز بدان اعتراف كردند؛ پس از آن، اين آيه با لحن قاطع ميفرمايد: «اين است الله؛ پروردگار بر حق شما و بعد از حقيقت، جز گمراهي نيست؛ پس چگونه )از حق( رويگردان ميشويد؟» بتها و ساير موجوداتي كه در عبوديت شريك خداوند قرار دادهايد و برابر آنها سجده و تعظيم ميكنيد، چگونه ميتوانند شايسته عبوديت باشند؛ در حالي كه علاوه بر آنكه نميتوانند در آفرينش و تدبير جهان شركت كنند؛ خودشان نيز سر تا پا نياز و احتياجند؟ سپس نتيجهگيري ميكند: اكنون كه حق را به روشني شناختيد، آيا بعد از حق، چيزي جز گمراهي وجود دارد؟ با اين توضيح، چگونه از عبادت و پرستش خدا روي ميگردانيد؛ در حالي كه ميدانيد معبود حقي جز او نيست. اين آيه، در حقيقت يك راه منطقي روشن را براي شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد ميكند و آن، اين است كه نخست بايد از طريق وجدان و عقل براي شناخت حق گام برداشت، سپس هر چه غير آن و مخالف آن است، باطل و گمراهي است و بايد كنار گذاشته شود. پيروزي حق بر باطل در آيات متعددي مطرح شده است؛ از جمله: آية 16 نساء(3)، آية 8 انفال(4)، آية 34 توبه(5)، آية 17 رعد(6)، آية 81 اسراء(7)، آية 56 كهف(8) و آية 49 سبأ(9) و آيات بسيار ديگر. آيه شريف زير نيز با صراحت تمام، برغلبه حق و محو باطل دلالت دارد: (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُون)؛ بلكه ما حق را بر سر باطل ميكوبيم، تا آن را نابود كند و اين گونه، باطل محو و نابود ميشود. واي بر شما از آنچه (درباره خدا و هدف آفرينش) توصيف ميكنيد! (انبياء، 18). كلمه «نَقْذِفُ» درآيه به معناي پرتاب كردن از راه دور است كه شتاب و قوت بيشتري دارد و بيانگر قدرت پيروزي حق بر باطل است. جمله «فَيَدْمَغُهُ» به معناي شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نقطه بدن انسان به شمار ميآيد. اين جمله، تعبير رسايي براي چيرگي لشكر حق، به گونهاي چشمگير و قاطع است (مكارم شيرازي، 1362: ج13، ص371). از مجموع آيه چنين برميآيد كه حق، با ظهور مولايمان مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف با شدت هر چه تمامتر بر سر باطل كوبيده ميشود و آن را نابود و ريشه كن ميكند. با توجه به اين که حصول پيروزي و غلبه حق بر باطل، با محو کامل فتنه گران و حق ستيزان همراه است و با توجه به اينكه ظهور امام مهدي حلقهاي از حلقههاي مبارزه اهل حق و باطل است، سهيم بودن يك فرد در اين سعادت، موقوف به اين است كه آن فرد عملا در گروه اهل حق باشد؛ بنابراين منتظران وظيفه دارند با صبر و استقامت در راه اعتلاي جبهه حق بكوشند و با اميد به وعده حتمي الهي، مبني بر پيروزي حق بر باطل، در راه کفرستيزي و مبارزه با دشمنان حقيقت، گام بردارند